تبليغاتX
سی و یک شب - دو کلمه...
 
سی و یک شب
 
 
مناجات های نه چندان عارفانه. یادداشت های نه چندان عالمانه و حرف های نه چندان نگفته...
 

این یکی را برای دل خودم می نویسم. دلی که چند وقتی است از خیال و تصور خالی شده و افتاده توی جاده ی بی خیالی. برایش فرقی نمی کند که کجا نشسته باشد؛ کنار قبر نخودکی که تفاوتی بین قوسی آب طلا شده ی اسمال طلا و گنبد طلایی حس نمی شود. یا چند مترآن طرف تر که می شود دور کمر قشنگ گنبد را دید. و یا برود جلوتر و پشت پنجره فولاد بایستد؛ جایی که همیشه ناامیدتر از قبل برگردد و هیچ چیزی نخواهد. وقتی می بینی یکی نمی تواند راه برود و یا ،یکی دیگر چند روز بیشتر زنده نمی ماند، برای آنها دعا می کنی و خواسته هایت را قورت می دهی.حتی صد و هشتاد درجه نمی چرخد و کنار ورودی صحن گوهرشاد؛ همان جایی که بیش تر از یک چهارم گنبد و البته پرچم رویش پیدا نیست، نمی نشیند.

همیشه زیارت از دور را بیشتراز نزدیک دوست داشتم ولی چه کنم که از این فاصله هیچ حسی به من دست نمی دهد. حالا که دلم هوس شال و کلاه کردن و دویدن به سمت مشرق را پیدا کرده، باز هم می دانم که ممکن است جلوی جمعیت اطراف ضریح حواسم برود به مردی که بقیه را هل می دهد تا شاید بتواند بیشتر انگشتانش را در پنجره های ضریح گره بزند.

حالا می دانم که می شود همه ی آنچه را که داشت به حساب معجزه گذاشت.

تا به حال به خوابم آمده ای؟ نه ،

کاری کردی که شبیه معجزه باشد؟، نه.

یادم می آید اهل دلی می گفت که همه می گویند فلانی باب الحوائج است، ما که چیزی ندیدیدم.

راستی ما چطور ندیده افتادیم دنبال تو.وقتی به سیم آخر زدیم ، وقتی از همه جا و همه کس بریدیم و به هر در و دیواری که زدیم بسته بود و بسته تر شد، رفتیم ترمینال جنوب و فیلم هندی دیدیم و کنار ضریحت سبز شدیم.

شاید به خاطر یک فکر و پندار و وهم و خیال. شاید هم یک نقطه ی کور امید. وقتی از دست هیچ کس کاری بر نمی آید خیلی راحت می شود به شاید و اگر و اما ، به دیده شده و شنیده شده و ندیده شده و حس شده و نقل شده اعتماد کرد.

یعنی چاره ای جز اعتماد کردن ندارم. نه حس و حال پاسپورت و ساک بستن و التماس دعا شنیدن و نه روی این همه رفتن و از بای بسم الله شروع کردن همه ی آنچه تو می دانی.

از اولش ؛ چه خیال باشد و چه واقعیت، تو بودی و هستی.

پس حالا که دل ما زده توی خط بی خیالی و پایین پا و بالا سر و فلان و بهمان صحن و رواق و کفشداری توفیری به حالش نمی کند ،شما هم بیا و کمی بی خیال شو.از زیر گنبد طلا و پشت پنجره بیرون بیا  و تا همین باور نصف و نیمه به معجزه را از دست ندادیم، معجزه ای کن و یک شب در دل ما غروب بفرما.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 21:40  توسط روح اله ریاضی  | 
 
  بالا