|
سی و یک شب
|
||
|
مناجات های نه چندان عارفانه. یادداشت های نه چندان عالمانه و حرف های نه چندان نگفته... |
کیهان بخشی از آخرین روزهای آوینی را از قول یکی از همکارانش قلمی کرده ولی از صیاد چیزی پیدا نکردم.به نظرم این جمله ی آوینی بهترین توصیف امثال او باشد.
.jpg)
آن دو هم که حسابی مات شده بودند با من و من جواب دادند که نه و اگر اجازه می دهید می خواهیم سر کلاس شما بیاییم و استفاده کنیم .استاد عاشق مچ گیری ما هم آنها را به آموزش کل رجوع داد و ما همه دانستیم که عمرا آن دو را دوباره سر کلاس ببینیم.
وقتی دیشب رییس بنیاد نخبگان از تسهیلات جدید برای نخبگان خبر داد و اضافه کرد که با تصویب قانونی می توانند از برخی کتابخانه ها و آزمایشگاه ها و...استفاده کنند یاد همان استاد مچ گیرمان افتادم.
مثل این است که دولتی تصویب کند از امروز مردم کشورش می توانند نفس بکشند.البته این را که من به عنوان حق طبیعی هر دانشجو و طالب علمی دانستم بیشتر در کشورهای پیشرفته جاری است و الا در کشور ما و با دید حراستی- امنیتی اکثر مدیرانمان دانشجوی دیروز فارغ التحصیل شده حتی اجازه ورود به دانشگاه دیروزش را هم ندارد و استفاده از کتابخانه و گلاب به روتون دستشویی دانشگاه در حکم گناه کبیره خواهد بود و مستوجب بسی الفاظ ناشایست.
بعد از نوشت:
می گویند در بعضی کشورها مناطقی که دانشگاه ها در آنجا قرار دارند از سرانه ی بالاتری برخوردارندو گویا امکانات آن دانشگاه جزو امکانات آن محله به حساب می آید.
سر آخر هم در بدبینانه ترین حالت هشتاد درصد برنامه ات را قابل اجرا می دانی.اما در نهایت و با دید خیلی خوشبینانه بیست درصدش محقق می شود.
از این روزها خیلی برای من پیش آمده و امروز هم آخرینشان بود.واقعا نمی دانم چه اسمی رویشان بگذارم؟
بگم بدشانسی
طلسم شدن
سر به سنگ خوردن
تبعات خطاهای گذشته
یک جور تنوع معکوس
پوست موز انداختن خدا
و یا هرچیزی که به ذهن شما می رسد.
فقط همینقدر دارم اطمینان پیدا می کنم که گویی مثل فیلم نمایش ترومن یکی دارد کارگردانی ام می کند.کی و چی اش را نمی دانم .
حتما هم باید مثل قیصر بگویم:
هر چه هستی باش
اما باش!
اول از همه ازت متشکرم
نپرس برای چی که سرافکنده می شوم.مگر تشکر کردن از شما هم دلیل می خواهد.
همین که تا امروز فیلترم نکردی و می تونم با یک توبه و اراده ای که بهم دادی اغلب گندهایی که تا به حال زدم را جبران کنم به اندازه ی اون عدد بزرگ بزرگه که اندازه اش را جز خودت کسی نمی دونه ممنونتم.
هیچ کس اندازه شما بلد نیست کار فرهنگی بکنه.
بیا و این تن بمیره بازم به ما مهلت بده.می دونم که ظرف مرام و معرفت چون شمایی خیلی جا داره.بیا و این خطاهای اخیری که امسال کردم را ببخش و تبعاتشو از من دور کن.یعنی بازم ندیده بگیر.به جون عزیزم جای دوری نمیره.
راستی یک عرض دیگر هم داشتم.
یک سری از این بنده های کم ظرفیتت اینجا رو فیلترکردن.امیدوارم اشتباه شده باشه.
بیا و بهشون بگو که اشتباه کردن.من که نمی تونم برم و بگم.
مخلص کلام این که خیلی مخلصیم
دربست دربست دربست
یکی از بچه ها پشت خط است.صدایش می لرزد؛ شاید هم کمی اغراق کنم، ولی می دانم که می خواهد مطمئن شود از اینکه به احمدی نژاد رای می دهم. بچه صادق و ساده ای است.میان حرف هایش آنچه را که این روزها زیاد می شنوم را با نگرانی تکرار می کند:«می خواهند احمدی نژاد را ترور کنند!»
توی کل دنیا فقط یک گروه و یا بهتر است بگویم کشور خودساخته است که از قبل اعلام می کند که می خواهد کسی را ترور کند، آن هم رژیم صهیونیستی است.حالا کی این را گفته و توی دهانها انداخته، خدا می داند. ولی خوب نزدیک دور دوم انتخابات است و چه چیزی بهتر از مظلوم نمایی!
حالا هم اگر به سایت اصلاح طلبان سری بزنید همین شیوه تقریبا جاری است.
«برخورد حراست دانشگاه شریف با خبرنگار ائتلاف اصلاح طلبان»
کافی لست یک بار خواسته باشید داخل دانشگاه شریف بروید تا بفهمید که این برخورد مزخرف حراستی در آنجا کاملا پذیرفته شده است.زمان دولت خاتمی هم بود و الان هم ادامه دارد.
و یا مثلا «قطع ارتباط مخابراتی ستاد اصلاح طلبان»
الان نزدیک عیده ،اینترنت ها که خرابه ، خط رو خط و مکالمات به هم ریخته و ... ، یکی از دفاتر مخابراتی هم که یک ماه قبل آتش گرفته و بار منطقه اش افتاده روی مناطق دیگر.
اشتباه نکنید.نمی خواهم بگویم که هیچ نقشه ای پشت این تخریب ها نیست و نبوده ، شاید باشد.ولی مظلوم نمایی و شایعه سازی و آبغوره گیری و ... باید از فرهنگ انتخاباتی مان حذف شود.
این باید اخلاقی است نه قانونی و امری و....
تا وقتی بخواهیم اینگونه رای بگیریم و نوبت به خودمان که رسید عامه گراترین و پوپولیست ترین ها شویم ،باید شکست های متناوب را تجربه کنیم .
بالاخره یک روز این حنای «نمی گذارند» ، «نمی خواهند»، «دستهایی در کار است» ، و ... رنگ می بازد و اگر به ارتقا شعور عمومی اقدام نکرده باشیم، آن روز ،روز خوبی برای هیچ کدام از جناح های سیاسی نخواهد بود.
او هم می گوید :نظرتان قبول!
و دوباره می خوابد که هنوز دقایقی نگذشته بوده که زنگ در به صدا در می آید.
همان آقای قبلی دم در بوده .«آقا ! خیلی ممنون .به ما نذری دادید.»
- نه .ما اشتباهی به شما شله زرد دادیم.اگر ممکن است نذر ما را پس بدهید.
-حتما!
خوش به حال کسی که بتونه امشب از امام حسن(ع) قول بگیره.
سپاسگذارم از خدا که مرا به خودش واگذار کرد و به من بخشید.و اگر مرا به مردم می سپرد خوار و ذلیلم می کردند.
(فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی)
این یکی را برای دل خودم می نویسم. دلی که چند وقتی است از خیال و تصور خالی شده و افتاده توی جاده ی بی خیالی. برایش فرقی نمی کند که کجا نشسته باشد؛ کنار قبر نخودکی که تفاوتی بین قوسی آب طلا شده ی اسمال طلا و گنبد طلایی حس نمی شود. یا چند مترآن طرف تر که می شود دور کمر قشنگ گنبد را دید. و یا برود جلوتر و پشت پنجره فولاد بایستد؛ جایی که همیشه ناامیدتر از قبل برگردد و هیچ چیزی نخواهد. وقتی می بینی یکی نمی تواند راه برود و یا ،یکی دیگر چند روز بیشتر زنده نمی ماند، برای آنها دعا می کنی و خواسته هایت را قورت می دهی.حتی صد و هشتاد درجه نمی چرخد و کنار ورودی صحن گوهرشاد؛ همان جایی که بیش تر از یک چهارم گنبد و البته پرچم رویش پیدا نیست، نمی نشیند.
همیشه زیارت از دور را بیشتراز نزدیک دوست داشتم ولی چه کنم که از این فاصله هیچ حسی به من دست نمی دهد. حالا که دلم هوس شال و کلاه کردن و دویدن به سمت مشرق را پیدا کرده، باز هم می دانم که ممکن است جلوی جمعیت اطراف ضریح حواسم برود به مردی که بقیه را هل می دهد تا شاید بتواند بیشتر انگشتانش را در پنجره های ضریح گره بزند.
حالا می دانم که می شود همه ی آنچه را که داشت به حساب معجزه گذاشت.
تا به حال به خوابم آمده ای؟ نه ،
کاری کردی که شبیه معجزه باشد؟، نه.
یادم می آید اهل دلی می گفت که همه می گویند فلانی باب الحوائج است، ما که چیزی ندیدیدم.
راستی ما چطور ندیده افتادیم دنبال تو.وقتی به سیم آخر زدیم ، وقتی از همه جا و همه کس بریدیم و به هر در و دیواری که زدیم بسته بود و بسته تر شد، رفتیم ترمینال جنوب و فیلم هندی دیدیم و کنار ضریحت سبز شدیم.
شاید به خاطر یک فکر و پندار و وهم و خیال. شاید هم یک نقطه ی کور امید. وقتی از دست هیچ کس کاری بر نمی آید خیلی راحت می شود به شاید و اگر و اما ، به دیده شده و شنیده شده و ندیده شده و حس شده و نقل شده اعتماد کرد.
یعنی چاره ای جز اعتماد کردن ندارم. نه حس و حال پاسپورت و ساک بستن و التماس دعا شنیدن و نه روی این همه رفتن و از بای بسم الله شروع کردن همه ی آنچه تو می دانی.
از اولش ؛ چه خیال باشد و چه واقعیت، تو بودی و هستی.
پس حالا که دل ما زده توی خط بی خیالی و پایین پا و بالا سر و فلان و بهمان صحن و رواق و کفشداری توفیری به حالش نمی کند ،شما هم بیا و کمی بی خیال شو.از زیر گنبد طلا و پشت پنجره بیرون بیا و تا همین باور نصف و نیمه به معجزه را از دست ندادیم، معجزه ای کن و یک شب در دل ما غروب بفرما.
این نقد امیر قادری که گل سرسبد شان بود و توصیه می کنم اگر یکی از فیلمهای مخملباف را دیده اید و یا قدری به سینما علاقه مندید و یا هنوز نتوانستید نسبتی بین سنت و مدرنیته برقرار کنید و یا علامت سوالی در ذهنتان ویراژ می دهد که چگونه مخملباف ها به اینجا رسیدند و یا... حتما آن را بخوانید.
این یک قسمتش:
اينجاست كه واژههاي فراموششدهاي مثل «اصالت» خودشان را نشان ميدهند. مخملبافي كه يك بار تعريف ميكرد يكي از دوستانش در ايام نوجواني، خودش را گم و گور كرده بوده، چون نتوانسته خودش را كنترل كند و رفته سينما و به همين خاطر ديگر لياقت نداشته با جمع آنها بچرخد، مخملبافي كه زماني فيلمي ساخته به اسم دستفروش كه در آن، تولد يك كودك، مساوي بدبختشدناش است، حالا قرار است فيلمهايي بسازد در ستايش زندگي و پختگي كه نتيجهاش ميشود «سكوت» و «سكس و فلسفه». و خب، اين وسط سليقه و درك و تجربهاي كه قرار است به كار تصوير كردن زندگي بيايد، شكل نگرفته است. پس باز به يك شعار ديگر ميرسيم، نه تصوير جذابي از زندگي واقعي. از اين شعار به آن شعار، تكهتكه و پارهپاره و هميشه كساني هستند كه دست بزنند. در فيلم تعقيب آرتور پن، مردم، شهر را شلوغ كردهاند تا مظنوني را به قتل برسانند. مارلون براندو نقش كلانتر شهر را بازي ميكند كه وظيفهاش حفظ جان مظنون است، تا اينكه بالاخره يك روز برميگردد و فرياد ميزند: «اين مردم بايد برن تو خونههاشون بشينن كتاب بخونن.» و راستاش فكر ميكنم، نه كتاب، كه حالا هر چيز ديگري كه دركمان را از زندگي عميقتر كند تا فرزندانمان محيط اصيلتري را تجربه كنند. از ما ديگر گذشته است؛ حالا چه مخملباف اوايل دهه 1360 باشيم، چه مخملباف اواخرش.
و این هم لینکش:
«آنکه می ترسد
می ترساند!»
حالا که بازار شعر سرودن برای قیصر داغه.البته چون حال خراب طبع شعر می آورد.این شعر برای دل خودم یا قیصر.او حالا به فاتحه ی ما محتاج تر است.و به ردپایی که شعرش در دل و جان ما می گذارد.
« مثل چشمه، مثل رود»(1)
مثل بودها نبود
از کدام قصه ی نگفته می سرود
ریشه اش ز گرد بود
یا ز گردنه
از تبار آب بود
یا ز آبشار
رفت و ماند حسرت هزار اگر
با دل شکسته گرد بی قرار
رفتنش شبیه یک عروج بود
یا فرار؟
(1) نام کتابی از قیصر امین پور
این منم که جلوی برنامه ی درسی دانشکده ادبیات ایستادم و کلاسهای آیین نگارش را مرور می کنم.یکی از اساتید ،وسوسه انگیزتر از کلاسش است.
این تویی که بیشتر کلاست به جای بیدل شناسی مبدل می شود به رنجنامه گویی از زمین و زمان.
این منم که در انجمن شاعران اسم تو را می بینم که چندی پیش استاد کلاسهای شاعران جوان بودی.
این تویی که در رسای استاد شفیعی کنکنی شعری سرودی و بر تابلوی روبروی همان برنامه ی درسی زده اند.
این منم که در جستجوی ناکجاآبادم دوباره تو را از دست می دهم.
قرار بود«تو» مجموعه شعرهای «تو» را گردآوری کنی.نزدیکترین ها بودی و همفکرش.می گفتند خانواده ی سید حسن حسینی این کار ار با اختیار تام به تو سپردند.و حالا بگو چه کسی مجموعه شعرهای تو را گردآوری خواهد کرد.
برروی آن قایق سوار بر دریای متلاطم، قیصر و سیدحسن به سوی ناکجاآبادشان می روند و من درگیر تلاطم دریایم.می دانی که برای ساحل نشینان، دریا را انتهایی نیست.
جمع ما پاشیده شد از هم
این خبر را چون توان گفتن
نیست فرقی آخرش دنیا
بین دو مصدر
آدم وقتی یک مهمان ناخوانده پشت در داشته باشه ، نمی تونه خیلی معطلش کنه. می دونم که ناخوانده بودنش برای کسانی که آماده نبودند توی ذوق می زنه ، ولی می شود این رو به حساب لطفش گذاشت.چون این مهمون بر خلاف نمونه های مشابهش نیومده چیزی از تو بگیره، بلکه اومده کمکت کنه.کاری هم نداره که تو آمادگی داری یا نه؟
اگه آماده باشی ، بیشتر نصیبت می شود و حتی اگر مهمان ناخوانده را ، به ظاهر راه ندهی و دست رد به سینه اش بزنی، ناخواسته یک تغییراتی تو وجودت ایجاد می شود.مثل هوایی که ناچاری استنشاقش کنی.
پس حالا بی خود نیست که مثل چند سال گذشته دلت تکیه زده به این بیت حافظ که همین ایام، دوستی از دوستان گذشته برایت زمزمه کرد:
بزودی در وبلاگ سی و یک شب
یک روز بهلول به میدان شهر رفت و هیمنه ای از آتش فراهم کرد و دیگی را وارونه بر روی آن نهاد.مردم گرداگردش را گرفتند و ولوله پیچید.بهلول گفت: نترسید! امروز می خواهم بازی کنیم.
هرکدام از ما بالای دیگ می رود و دارایی هایش را می گوید و بعد پایین می آید.
اول از همه هم خودش به روی دیگ رفت و سریع گفت:« من بهلولم .از مال دنیا هیچی ندارم.» و پایین آمد
نوبت به بقیه رسید.تا می آمدند دارایی هایشان را بیان کنند پایشان شروع می کرد به سوختن و سریع خلاصه اش می کردند و مثلا می گفتند :من خواجه فلانی پنج تا خونه و سه تا مغازه و چند تا باغ و ... دارم.
جماعتی که آن بالا رفته بودند و کسانی که بهلول بهشان پیشنهاد بالا رفتن می داد دادشان در آمد که مرد حسابی این چه بازی است.و بهلول هم پاسخ داد:
«شما که توی این دنیا نمی توانید تحمل کنید برای آن دنیا چه می کنید!»
این خلاصه ی چارپاره ای از استاد عزیزم سید حسن حسینی است.از کتاب سفرنامه ی گردباد که در کتاب ضمیمه ی هفته گذشته همشهری پنج شنبه چاپ شده بود.برای آنها که ندیدند.
پشت سر قرنی که طی شد
پیش رو صد برگ تازه
انتخاب آدمی چیست
زندگی یا مرگ تازه
قرن طوفان تباهی
قرن باران سیاهی
گریه های از ته دل
خنده های اشتباهی
قرن غم های حقیقی
دلخوشی های مجازی
لحظه لحظه در ترقی
صنعت تابوت سازی
قرن تخریب تفاهم
انفجار آشنایی
قرن مریم های موجی
لاله های شیمیایی
پاک بازی رو به کاهش
نانجیبی در فزونی
سینه سینه در سرایت
دشمنی های عفونی
قحطی سبزینه و گل
قتل عام رود و جنگل
گفتمان حلق قمری
با گلوگاه مسلسل
قرن تنهایی و تلخی
فصل فقر و نامرادی
گورهای دسته جمعی
خانه های انفرادی
روزگار سست عهدی
قرن سخت افزار و سی دی
زایش ویروس وحشت
انتشار ناامیدی
قرن غرب و حرب و وحشت
فصل طاعون های شرقی
استخوان های شکسته
نردبان های ترقی
روی لب های مدارا
نقش لبخندی معطل
مهربانی ها خلاصه
کینه ورزی ها مفصل
عرصه ی دل های خالی
دست های ظاهرا پر
بی توقف در تکاپو
خط تولید تنفر
قرن فرصت های فاسد
لحظه های نامناسب
قرن استعفای عاشق
قرن استیلای کاسب
رشد روزافزون خنجر
کاهش میزان مردی
نسل مجنونان عاشق
خسته از لیلا نوردی
موسم نوآوری ها
برگ ریزان بهاری
زندگی های مکرر
مرگ های ابتکاری
قرن از اصلی رمیدن
قرن غلتیدن به فرعی
قرن دین را سر بریدن
با اصول ذبح شرعی
عشق در خط مقدم
پاتک بی وقفه ی نان
وای بر رزم آور دل
بشکند گر خط ایمان
و تاریخ چه سریع تکرار شد.لیونل مسی ؛فوروارد آرژانتینی بارسلونا، توپ را با دست به تور دروازه اسپانول دوخت.چند هفته قبل که از میانه ی زمین چند بازیکن حریف را جا گذاشت و گل زد، همه یاد مارادونا افتادند و حالا هم باز این تصویر پدرخوانده بود که در ذهن ها نقش بست.این بار هم داور گل را قبول کرد و حتی به بازیکنان شاکی تیم حریف کارت زرد داد.
اما دست خدا از جایی دیگر بیرون آمد. آنقدر توپ بی خودی چرخید .اتوئو به دلمشغولی های خودش پرداخت و پاس نداد و... که همان بازیکنی که کارت گرفته بود، بر روی معدود حمله هایی که تیمش می کرد در دقیقه ی نود به گل رسید و بازی مساوی شد.و در حقیقت بارسلونا یک بار دیگر رقابت را به رقیب دیرینه اش واگذار کرد و با دست هم نتوانست به صدر جدول برود.
اشتباه نکنید!نمی خواهم این قضیه را به گردن خدا بیاندازم.چرا که حتما اگر می خواست بار اخلاقی کار زیاد شود، همان دفعه ی نخستی که در ذهن ها مانده ، حساب مارادونا و آرژانتین را می رسید، که نرسید.تا امروز بعضی ها(مراجعه کنید به شماره ی 161 همشهری جوان) همچین نوستالژیک و با آب و تاب مسئله را تعریف نکنند و بی قانونی و دغل بازی و تعرض به حقوق دیگران را موجه جلوه ندهند.
اما چه می شود کرد.وقتی از دهکده ی جهانی حرف می زنی، همه چیز را در هم تنیده می بینی.توی صف اتوبوس هل می دهند، دیدار مسئول عالی رتبه ی نظام می روی همین طور، هیئت می روی باز هم، حتی توی اتوبان هم گروهی با بوق ها و نوربالازدن های مکررشان ماشین من و تو را می خواهند هل بدهند و روی اعصابت بروند.دیگر جاهای دنیا هم همین طور است.یکی از دوستان مرحوم من سی دی داشت که در آن به بازیکنان فوتبال آموزش می دادند چگونه خودشان را زمین بیاندازند که داور خطا بگیرد.اکثر ما و متمدن های آن طرفی هم به این مسئله به عنوان موضوعی جذاب نگاه می کنیم .تا به حال از خودمان پرسیدیم که چرا خیلی وقتها هنگام دیدن چنین تمردهایی ناراحت نمی شویم.ببخشید! سوالم یک ایراد اساسی دراد،مگر قرار است ناراحت شویم؟
پدر من داستانهایی از همین فوتبال نقل می کند که شبیه افسانه های میتی کومون است.دکتر سوگراتز برزیلی برای اولین بار با مشاهده ی بازیکن مصدوم حریف، توپ را به بیرون زد و حالا گویی این حرکت تبدیل به قانونی نانوشته شده.گاهی اوقات بدمان نمی آید برای کند کردن سرعت حریف خودمان را به مصدومیت بزنیم و گاهی هم در حالی که تیم مان در موقعیت برتر است ، توپ را به خاطر مصدوم حریف بیرون می زنیم و توپ مان را می اندازند گوشه ی زمین خودمان و بعد هم یارگیریمان می کنند تا همان جا زمین گیر شویم.و یا فان باسن هلندی که وقتی داور خطای پنالتی به رویش اعلام کرد، از جایش بلند شد و دنبال توپ دوید تا شاید داور را منصرف کند.چون خودش می دانست که خطایی انجام نشده.
همان طور که گفتم این در هم تنیدگی آن چنان جا افتاده که فوتبال و سیاست و اقتصاد و ... از اصول مشابهی بهره می گیرند.مهمترین تفاوتی که به وجود آمده این است که اگر زمان مارادونا دو تا دوربین بیشتر نبود و با زوم کردن های ابتدایی حرکت موذیانه اش به تصویر کشیده شد، حالا 7 ، 8 تا دوربین و از زوایای مختلف یا دست گل زدن مسی را نشانمان می دهد تا پشت چهره ی آرام او خیانتی آشکار را باور کنیم.و البته نامرادی و دغل بازی بیشتر برایمان عادی جلوه کند.
دنیای جدید قوانین خودش را دارد و امثال ما نقش چندانی در وضع و تغییر آن نداریم.حتی گاهی اوقات آنقدر سرمست می شویم که فراموش می کنیم اگر احیانا ، و بهتر است بگویم حتما، روزی پیروز بازی ،ما نباشیم، چه خواهد شد؟ تیمهای فوتبال که اول از همه یقه ی مربیان خود را می چسبند و هنگامی که کار بیخ پیدا کند رییس باشگاه ها را هم کله پا می کنند.شاید بازیکن خریدن، مربی عوض کردن و مدیریت را متحول ساختن ، ترفندهایی برای بقا باشد.و من می مانم که بازیکن جدید و مربی و مدیر من و دنیای جدید چیست؟
برگردیم به اول نوشته.بالاخره یک روز با دست گل زدن ما را داور بازی هم می بیند، اگر چه داور فرا بازی همیشه می بیند، و به جای اسطوره شدن ، از زمین اخراج می شویم.و همه ی دوربین ها تصویری از یک شکست خورده را به نمایش می گذارند و زیر عکس ما تیتر می زنند که:
خداحافظ رویاهای دست نیافتنی.
حالا همشهری کتاب کوچکش را به گزیده ای از شعرهای او اختصاص داده.فرصت را از دست ندهید.هر جوری شده یک همشهری گیر بیاورید و دقایقی در حیاط روح استاد قدم بزنید.
کاش با ما می ماندی.حالا رفتنت ز چه صیغه ای بود؟ من فرزند انقلاب توام و وقتی بچه بودم، بابایم رفت.نکند می خواستی ما را به سان خودت تربیت کنی؟؛ یتیمی که روی پای خودش ایستاد و از بابایش بالاتر رفت.می خواستی هزاران روح الله به دنیا صادر کنی.ولی حالا ببین که ما مانده ایم و حسرت شور لبریز نشده مان.
حسرت دیداری که برایش ثانیه شماری کنیم.
حسرت تصویری که در ذهن نماند و به چشم آید.
حسرت مردی که برایمان دعا کند.
حسرت دستهایی که بالا بیاید و چشم هایی که به پایین دوخته شود.
حسرت همه ی آنچه که تو ارزانی می داشتی و نوبت به ما که رسید، هیچ نمانده بود.
نمی دانم چرا هیچ وقت زیارتت به دلم نمی چسبد.با خودم می گویم اگر کمی، فقط کمی قبل تر بودم، می توانستم به دیدارت بیایم.در همین کوچه های شهر قدم بزنم و به جای اذن دخول خواندن، هجوم بیاورم که جایی جلوتر نصیبم شود و بهتر ببینمت.
ای کاش بودی و غرقاب گرداب گونه ی مرا می دیدی و یا حداقل رویت را برای یک بار هدیه ام می کردی.می آمدم و برای یک لحظه هم که شده همه ی داشته و نداشته ام را فراموش می کردم.من که اهل غرق شدن هستم، چه بهتر که در تو غرق می شدم.
حالا که نیستی، کوثری را صدا بزن تا بیاید و بساط روضه پهن کند.تا من و تو یک دل سیر برای خودمان که نه، برای حسین گریه کنیم ؛ آنچنان که شانه هایمان بلرزد و قلب مان تطهیر شود.
فرزندت روح اله
حتما یک نفر به خودش نهیب زده و من دارم ادای او را در می آورم.حتما تو هم همین دور و بر ها نشستی و ریسه رفتی.شاید هم بلند بلند می خندی و من حواسم نیست.ولی یک روز به حسابت خواهم رسید.شیطانک مرموز پوست خربزه انداز من.
ویران می آیم و می آیی. خون در سیاهرگ هایم خیمه زده و قلبم تشنه ی خون است و کسی شماتت نمی کند خون خوارترین موجود عالم را.عیسای وجودم را به صلیب کشیدم و طنین کوبش میخ بر اعضایش، به دیواره های تن خاکیم برخورد می کند و مرتب در هم فرو می رود و حاصلش گیج کننده تر از قبل می شود و معلوم است ... دیوانه ترم می کند. دیوانه ای که رخت عزا بر تن می کند و به جای تو، بر خودش عزادار می شود؛بر گناهان کرده و بر کرده اش.
راستی! در بساط شما خون یافت می شود.شاید به همان قدری که راه گرفته و از قنداق چکه می زند مرا کفایت کند. بیا و تشنگی مرا مشک پاره ای باش که آخرین قطره های آبش را خاک، حریصانه می بلعد.
مگر نگفتم قلبم تشنه ی خون است.چرا! ... گفتم.تو هم گفتی: برو!، ولی دنبالش راه افتادی و دست بر زیر محاسن بردی.
تو پیشوای حری و حر پیشوای ماست.من هم وقت اضافه ترین موجود عالمم.مرا به عباس و اکبر و قاسم و حبیب کاری نیست. « حر » صبح عاشورا بود و من بعد عاشورایم و تردید و دودلی. وسط ثانیه های خالی بین تکرار نام تو می لرزم و برزخی می شوم.
چقدر در کنار تو یادم می رود که مرد گریه نمی کند! چقدر به این می اندیشم که تو را با دیگران چه تفاوتی است!
من در خودم گم شدم،غرق شدم. برای این ها هم چراغ و کشتی داری؟
می دانی که شب سی و یکم من نزدیک است....
***
ویران می آیی.سایه ات تاب برداشته و دلت چند متری عقب تر از جسمت،دعوتت می کند که برنگردی.حداقل، آخر قصه را برای بچه ها نگو.علم خیمه را نینداز.بگذار پهلوان قصه های بچه ها ،هم چنان زنده بماند.
قدیم ترها با خودم می گفتم این آدمها که هیئت می روند و محرم ها عزاداری می کنند چرا بعدش هزار تا کار جور و ناجور از مردم آزاری تا دروغ و حرام خوری انجام می دهند و ککشان نمی گزد.
الان می بینم خدا رو شکر هم هیئت ها شلوغ تر شدند هم تورهای جمکران و ... پر مشتری تر و هم تعداد ماشین هایی که برای سوار کردن یک خانم فاحشه صف کشیده اند بیشتر.
دو تا فرضیه ی محتمل وجود دارد:
۱-جمعیت رشد کرده.خوب احمق جان یک عده از این جمعیت جدید می روند هیئت و یک عده هم پارتی.
۲-آدمها هم نماز می خوانند و هم گناه می کنند و ....
حالا آخر این سخنرانی قهار می رسد به نتیجه گیری:
یا الصلاه تنهی عن الفحشا و المنکر یک جورهایی چواب نمی دهد و یا همان چیزی که شما فکر می کنید.
در هر صورت فقط این ها را نوشتم تا راحیل عزیز بی نزاکت لقبم ندهد.ولی هنوز پای این حرفم هستم که روزنامه ای که حرفی برای گفتن ندارد همان نشریه ی زرد است .
چه کسی قرار است بزند زیر کاسه کوسه ی این دل لامصب بد قلق؟
کی قراره با نداری ما بسازه؟
تا کی چشم و زبان و دلم را بسپارم به این نشریات زرد و سریال های تلویزیون و روی اعصاب خودم راه بروم؟
تا کی منتظر بیست و سی و بقیه ی اخبارهایی باشم که شاه بیتشان یا اخبار جنگ و کشت و کشتار و سیل و زلزله است ، یا آینه ی تمام نمای ذلت انسانی چشم گشاد و تنگ تر از خودم؟
مگر همه ما دنبال آرامش نیستیم، پس این ملق بازی ها و جفنگ جوری ها چیه؟ نمی خواهیم برای یکبار هم شده حواسمان را به سریال صاحبدلان و آخرین گناه و ... ندهیم که امیدواریم سازندگانشان یک جو اعتقاد، یدک کش کنند.
یکی از بچه ها مسیج زده : علف زیر پاتیم ، خر نشی ما رو بخوری. راستی کی قراره جواب سلام گرم ما را با اردنگی و زیر پا خالی کردن نده.همین چند روز پیش که با متصدی پمپ بنزین سلام گرمی کردم ، جوابم را با یک اسکناس تمام روکش چسب ، داد.
فقط شاید خود خودش باشه که بشه بهش اطمینان کرد.چرا شاید را بلغور می کنم؟ حتما هنوز به یقین نرسیدم.به یقین رسیدن هم برای خودش مصیبتیه لابد.ولی حداقل چندین و چند بار این روایت نبوی را شنیدم ،که چنین وعده هایی را هیچ کدام از کاندیداها هم تا به حال نداده اند.این دفعه شاید اسم تو را روی برگه ی رای نوشتم و انداختم تو صندوق مهر و موم شده ی دل.همه ی آسمان و زمین را هم ناظر انتخابات می گیرم.
فقط این تن بمیره همان طوری که گفتی : کفایتم کنی و آرامشم بخشی و سلامتم ارزانی.از اون آزمایشهای سخت هم تو آستینم نندازی!
اصل این حدیث از فقیه شیخ مفید است و طولانی .یک تکه هایش را می آورم. بقیه اش را خواستید آدرسش موجود است.
«خداوند متعال در هر شب از ماه رمضان، سه بار می گوید: هیچ درخواست کننده ای نیست از من ، که حاجتش را بدهم؟ هیچ پشیمانی نیست از من، که سربلندش کنم؟ هیچ آمرزش طلبی نیست، که ببخشمش... در هر روز از ماه رمضان و هنگام افطار خدا هزار هزار نفر را از آتش جهنم نجات می دهد؛ کسانی که واقعا مستوجب عذاب بودند. و در شب و روز جمعه، در هر ساعت هزار هزار نفر را نجات می دهد و در شب آخر ماه، به تعداد کل ماه رمضان نجات دهنده دارد.»
شب اول جان می دهد برای اعتراف. در طول زندگی صد و نه چندان ساله ام، در اوج یاس و شکایت و هر چی از این قبیل که بودم، در دو موقعیت زمانی و مکانی کم می آوردم؛ یعنی همه ی شکایتها و اخ و تف هایم یک باره رنگ می باختند.
اولیش زمانی بود و هست که از صحن گوهرشاد و یا انقلاب وارد می شدم و چشمم به جمال گنبد طلایی امام رئوف می افتاد و دومیش، وقتی که وارد رمضان می شوم.نمی دانم، شاید دلیلش این باشد که یک دفعه کلی مسافت را طی می کنیم و به دو قدمی رحمت و فیض عظیم می رسیم . شاید های دیگر که به ذهنم نمی رسد.
هرچی هست ، امشب شب اول رمضان است و این وبلاگ با خودش قرار بسته که این سی شب را به اضافه ی یک شب سی و یکم نمادین،ادامه پیدا کند.
اگر شما هم مثل من دلتان لک زده برای دو کلمه حرف حساب با خدا ،حتی اگر حال و حوصله ی رفتن سمت مفاتیح را هم نداریم،تجربه اش توی این شب ها خیلی راحته.
|
|