|
سی و یک شب
|
||
|
مناجات های نه چندان عارفانه. یادداشت های نه چندان عالمانه و حرف های نه چندان نگفته... |
آدم وقتی یک مهمان ناخوانده پشت در داشته باشه ، نمی تونه خیلی معطلش کنه. می دونم که ناخوانده بودنش برای کسانی که آماده نبودند توی ذوق می زنه ، ولی می شود این رو به حساب لطفش گذاشت.چون این مهمون بر خلاف نمونه های مشابهش نیومده چیزی از تو بگیره، بلکه اومده کمکت کنه.کاری هم نداره که تو آمادگی داری یا نه؟
اگه آماده باشی ، بیشتر نصیبت می شود و حتی اگر مهمان ناخوانده را ، به ظاهر راه ندهی و دست رد به سینه اش بزنی، ناخواسته یک تغییراتی تو وجودت ایجاد می شود.مثل هوایی که ناچاری استنشاقش کنی.
پس حالا بی خود نیست که مثل چند سال گذشته دلت تکیه زده به این بیت حافظ که همین ایام، دوستی از دوستان گذشته برایت زمزمه کرد:
بزودی در وبلاگ سی و یک شب
یک روز بهلول به میدان شهر رفت و هیمنه ای از آتش فراهم کرد و دیگی را وارونه بر روی آن نهاد.مردم گرداگردش را گرفتند و ولوله پیچید.بهلول گفت: نترسید! امروز می خواهم بازی کنیم.
هرکدام از ما بالای دیگ می رود و دارایی هایش را می گوید و بعد پایین می آید.
اول از همه هم خودش به روی دیگ رفت و سریع گفت:« من بهلولم .از مال دنیا هیچی ندارم.» و پایین آمد
نوبت به بقیه رسید.تا می آمدند دارایی هایشان را بیان کنند پایشان شروع می کرد به سوختن و سریع خلاصه اش می کردند و مثلا می گفتند :من خواجه فلانی پنج تا خونه و سه تا مغازه و چند تا باغ و ... دارم.
جماعتی که آن بالا رفته بودند و کسانی که بهلول بهشان پیشنهاد بالا رفتن می داد دادشان در آمد که مرد حسابی این چه بازی است.و بهلول هم پاسخ داد:
«شما که توی این دنیا نمی توانید تحمل کنید برای آن دنیا چه می کنید!»
|
|