|
سی و یک شب
|
||
|
مناجات های نه چندان عارفانه. یادداشت های نه چندان عالمانه و حرف های نه چندان نگفته... |
این خلاصه ی چارپاره ای از استاد عزیزم سید حسن حسینی است.از کتاب سفرنامه ی گردباد که در کتاب ضمیمه ی هفته گذشته همشهری پنج شنبه چاپ شده بود.برای آنها که ندیدند.
پشت سر قرنی که طی شد
پیش رو صد برگ تازه
انتخاب آدمی چیست
زندگی یا مرگ تازه
قرن طوفان تباهی
قرن باران سیاهی
گریه های از ته دل
خنده های اشتباهی
قرن غم های حقیقی
دلخوشی های مجازی
لحظه لحظه در ترقی
صنعت تابوت سازی
قرن تخریب تفاهم
انفجار آشنایی
قرن مریم های موجی
لاله های شیمیایی
پاک بازی رو به کاهش
نانجیبی در فزونی
سینه سینه در سرایت
دشمنی های عفونی
قحطی سبزینه و گل
قتل عام رود و جنگل
گفتمان حلق قمری
با گلوگاه مسلسل
قرن تنهایی و تلخی
فصل فقر و نامرادی
گورهای دسته جمعی
خانه های انفرادی
روزگار سست عهدی
قرن سخت افزار و سی دی
زایش ویروس وحشت
انتشار ناامیدی
قرن غرب و حرب و وحشت
فصل طاعون های شرقی
استخوان های شکسته
نردبان های ترقی
روی لب های مدارا
نقش لبخندی معطل
مهربانی ها خلاصه
کینه ورزی ها مفصل
عرصه ی دل های خالی
دست های ظاهرا پر
بی توقف در تکاپو
خط تولید تنفر
قرن فرصت های فاسد
لحظه های نامناسب
قرن استعفای عاشق
قرن استیلای کاسب
رشد روزافزون خنجر
کاهش میزان مردی
نسل مجنونان عاشق
خسته از لیلا نوردی
موسم نوآوری ها
برگ ریزان بهاری
زندگی های مکرر
مرگ های ابتکاری
قرن از اصلی رمیدن
قرن غلتیدن به فرعی
قرن دین را سر بریدن
با اصول ذبح شرعی
عشق در خط مقدم
پاتک بی وقفه ی نان
وای بر رزم آور دل
بشکند گر خط ایمان
و تاریخ چه سریع تکرار شد.لیونل مسی ؛فوروارد آرژانتینی بارسلونا، توپ را با دست به تور دروازه اسپانول دوخت.چند هفته قبل که از میانه ی زمین چند بازیکن حریف را جا گذاشت و گل زد، همه یاد مارادونا افتادند و حالا هم باز این تصویر پدرخوانده بود که در ذهن ها نقش بست.این بار هم داور گل را قبول کرد و حتی به بازیکنان شاکی تیم حریف کارت زرد داد.
اما دست خدا از جایی دیگر بیرون آمد. آنقدر توپ بی خودی چرخید .اتوئو به دلمشغولی های خودش پرداخت و پاس نداد و... که همان بازیکنی که کارت گرفته بود، بر روی معدود حمله هایی که تیمش می کرد در دقیقه ی نود به گل رسید و بازی مساوی شد.و در حقیقت بارسلونا یک بار دیگر رقابت را به رقیب دیرینه اش واگذار کرد و با دست هم نتوانست به صدر جدول برود.
اشتباه نکنید!نمی خواهم این قضیه را به گردن خدا بیاندازم.چرا که حتما اگر می خواست بار اخلاقی کار زیاد شود، همان دفعه ی نخستی که در ذهن ها مانده ، حساب مارادونا و آرژانتین را می رسید، که نرسید.تا امروز بعضی ها(مراجعه کنید به شماره ی 161 همشهری جوان) همچین نوستالژیک و با آب و تاب مسئله را تعریف نکنند و بی قانونی و دغل بازی و تعرض به حقوق دیگران را موجه جلوه ندهند.
اما چه می شود کرد.وقتی از دهکده ی جهانی حرف می زنی، همه چیز را در هم تنیده می بینی.توی صف اتوبوس هل می دهند، دیدار مسئول عالی رتبه ی نظام می روی همین طور، هیئت می روی باز هم، حتی توی اتوبان هم گروهی با بوق ها و نوربالازدن های مکررشان ماشین من و تو را می خواهند هل بدهند و روی اعصابت بروند.دیگر جاهای دنیا هم همین طور است.یکی از دوستان مرحوم من سی دی داشت که در آن به بازیکنان فوتبال آموزش می دادند چگونه خودشان را زمین بیاندازند که داور خطا بگیرد.اکثر ما و متمدن های آن طرفی هم به این مسئله به عنوان موضوعی جذاب نگاه می کنیم .تا به حال از خودمان پرسیدیم که چرا خیلی وقتها هنگام دیدن چنین تمردهایی ناراحت نمی شویم.ببخشید! سوالم یک ایراد اساسی دراد،مگر قرار است ناراحت شویم؟
پدر من داستانهایی از همین فوتبال نقل می کند که شبیه افسانه های میتی کومون است.دکتر سوگراتز برزیلی برای اولین بار با مشاهده ی بازیکن مصدوم حریف، توپ را به بیرون زد و حالا گویی این حرکت تبدیل به قانونی نانوشته شده.گاهی اوقات بدمان نمی آید برای کند کردن سرعت حریف خودمان را به مصدومیت بزنیم و گاهی هم در حالی که تیم مان در موقعیت برتر است ، توپ را به خاطر مصدوم حریف بیرون می زنیم و توپ مان را می اندازند گوشه ی زمین خودمان و بعد هم یارگیریمان می کنند تا همان جا زمین گیر شویم.و یا فان باسن هلندی که وقتی داور خطای پنالتی به رویش اعلام کرد، از جایش بلند شد و دنبال توپ دوید تا شاید داور را منصرف کند.چون خودش می دانست که خطایی انجام نشده.
همان طور که گفتم این در هم تنیدگی آن چنان جا افتاده که فوتبال و سیاست و اقتصاد و ... از اصول مشابهی بهره می گیرند.مهمترین تفاوتی که به وجود آمده این است که اگر زمان مارادونا دو تا دوربین بیشتر نبود و با زوم کردن های ابتدایی حرکت موذیانه اش به تصویر کشیده شد، حالا 7 ، 8 تا دوربین و از زوایای مختلف یا دست گل زدن مسی را نشانمان می دهد تا پشت چهره ی آرام او خیانتی آشکار را باور کنیم.و البته نامرادی و دغل بازی بیشتر برایمان عادی جلوه کند.
دنیای جدید قوانین خودش را دارد و امثال ما نقش چندانی در وضع و تغییر آن نداریم.حتی گاهی اوقات آنقدر سرمست می شویم که فراموش می کنیم اگر احیانا ، و بهتر است بگویم حتما، روزی پیروز بازی ،ما نباشیم، چه خواهد شد؟ تیمهای فوتبال که اول از همه یقه ی مربیان خود را می چسبند و هنگامی که کار بیخ پیدا کند رییس باشگاه ها را هم کله پا می کنند.شاید بازیکن خریدن، مربی عوض کردن و مدیریت را متحول ساختن ، ترفندهایی برای بقا باشد.و من می مانم که بازیکن جدید و مربی و مدیر من و دنیای جدید چیست؟
برگردیم به اول نوشته.بالاخره یک روز با دست گل زدن ما را داور بازی هم می بیند، اگر چه داور فرا بازی همیشه می بیند، و به جای اسطوره شدن ، از زمین اخراج می شویم.و همه ی دوربین ها تصویری از یک شکست خورده را به نمایش می گذارند و زیر عکس ما تیتر می زنند که:
خداحافظ رویاهای دست نیافتنی.
حالا همشهری کتاب کوچکش را به گزیده ای از شعرهای او اختصاص داده.فرصت را از دست ندهید.هر جوری شده یک همشهری گیر بیاورید و دقایقی در حیاط روح استاد قدم بزنید.
کاش با ما می ماندی.حالا رفتنت ز چه صیغه ای بود؟ من فرزند انقلاب توام و وقتی بچه بودم، بابایم رفت.نکند می خواستی ما را به سان خودت تربیت کنی؟؛ یتیمی که روی پای خودش ایستاد و از بابایش بالاتر رفت.می خواستی هزاران روح الله به دنیا صادر کنی.ولی حالا ببین که ما مانده ایم و حسرت شور لبریز نشده مان.
حسرت دیداری که برایش ثانیه شماری کنیم.
حسرت تصویری که در ذهن نماند و به چشم آید.
حسرت مردی که برایمان دعا کند.
حسرت دستهایی که بالا بیاید و چشم هایی که به پایین دوخته شود.
حسرت همه ی آنچه که تو ارزانی می داشتی و نوبت به ما که رسید، هیچ نمانده بود.
نمی دانم چرا هیچ وقت زیارتت به دلم نمی چسبد.با خودم می گویم اگر کمی، فقط کمی قبل تر بودم، می توانستم به دیدارت بیایم.در همین کوچه های شهر قدم بزنم و به جای اذن دخول خواندن، هجوم بیاورم که جایی جلوتر نصیبم شود و بهتر ببینمت.
ای کاش بودی و غرقاب گرداب گونه ی مرا می دیدی و یا حداقل رویت را برای یک بار هدیه ام می کردی.می آمدم و برای یک لحظه هم که شده همه ی داشته و نداشته ام را فراموش می کردم.من که اهل غرق شدن هستم، چه بهتر که در تو غرق می شدم.
حالا که نیستی، کوثری را صدا بزن تا بیاید و بساط روضه پهن کند.تا من و تو یک دل سیر برای خودمان که نه، برای حسین گریه کنیم ؛ آنچنان که شانه هایمان بلرزد و قلب مان تطهیر شود.
فرزندت روح اله
|
|