|
سی و یک شب
|
||
|
مناجات های نه چندان عارفانه. یادداشت های نه چندان عالمانه و حرف های نه چندان نگفته... |
ویران می آیم و می آیی. خون در سیاهرگ هایم خیمه زده و قلبم تشنه ی خون است و کسی شماتت نمی کند خون خوارترین موجود عالم را.عیسای وجودم را به صلیب کشیدم و طنین کوبش میخ بر اعضایش، به دیواره های تن خاکیم برخورد می کند و مرتب در هم فرو می رود و حاصلش گیج کننده تر از قبل می شود و معلوم است ... دیوانه ترم می کند. دیوانه ای که رخت عزا بر تن می کند و به جای تو، بر خودش عزادار می شود؛بر گناهان کرده و بر کرده اش.
راستی! در بساط شما خون یافت می شود.شاید به همان قدری که راه گرفته و از قنداق چکه می زند مرا کفایت کند. بیا و تشنگی مرا مشک پاره ای باش که آخرین قطره های آبش را خاک، حریصانه می بلعد.
مگر نگفتم قلبم تشنه ی خون است.چرا! ... گفتم.تو هم گفتی: برو!، ولی دنبالش راه افتادی و دست بر زیر محاسن بردی.
تو پیشوای حری و حر پیشوای ماست.من هم وقت اضافه ترین موجود عالمم.مرا به عباس و اکبر و قاسم و حبیب کاری نیست. « حر » صبح عاشورا بود و من بعد عاشورایم و تردید و دودلی. وسط ثانیه های خالی بین تکرار نام تو می لرزم و برزخی می شوم.
چقدر در کنار تو یادم می رود که مرد گریه نمی کند! چقدر به این می اندیشم که تو را با دیگران چه تفاوتی است!
من در خودم گم شدم،غرق شدم. برای این ها هم چراغ و کشتی داری؟
می دانی که شب سی و یکم من نزدیک است....
***
ویران می آیی.سایه ات تاب برداشته و دلت چند متری عقب تر از جسمت،دعوتت می کند که برنگردی.حداقل، آخر قصه را برای بچه ها نگو.علم خیمه را نینداز.بگذار پهلوان قصه های بچه ها ،هم چنان زنده بماند.
|
|