میخوام امروز پا روی دلم بذارم و حرف دلمو بزنم:(ولی قول بدین سوال اضافی نپرسین!) میخوام اعتراف کنم من یکیو خیلی دوست دارم,,اصلا عاشقشم....دوسش دارم... :-*
نیروی عشق
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت... این شعریه که من خیلی دوسش دارم
حتما تا
حالا شنیدینش اما تکرارشم قشنگه! جواب زيباي فروغ فرخ زاد خدایا!به هر کس که دوست میداری بیاموز که :عشق از زندگی کردن بهتر است. دوست داشتن از عشق برتراست! بگذار تا شیطنت عشق،چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید.هرچند حاصل آن جز رنج و پریشانی نباشد.اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن. فرق دوست داشتن و داشتن دوست فرق است میان دوست داشتن و داشتن دوست . دوست داشتن امری لحظه ایست اما داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است. دل های بزرگ واحساس ها ی بلند عشق های زیبا و پرشکو می آفرینند وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آورد هرکس را نه بدان گونه که هست احساس میکنند بدان گونه که احساسش می کنند هست.
تا صمیمی و پاک شود مثل او
آنگاه بالهایی از پرنده قرض میگرفتم
و به شهر ابرها سفر میکردم
و ذره ای میشدم از آبی آسمان....
![]()








![]()
" />
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید: تو به من گفتی:
-"از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا،که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم: "حذر از عشق! -ندانم
سفر از پیش تو، هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم، نه گسستم..."
باز گفتم که: "تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم!"
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو،اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!![]()
تنهایی عجیبی همراهش بود.
باد در چشمانش حلقه های اشک ساخته بود انگار همه چیز را حس میکرد.
با زبان احساس سخن می گفت، با احساس تر از من بود.
من...درونم خشک و و بیرونم سبز بود،او برعکس.
ولی من عصبانی بودم،عصبانی تر از آن که بتوانم احساس سبزش را درک کنم.
به هیچ چیز و در عین حال به همه چیز، فکر میکردم.
حس میکردم در این دنیا، تنها من و این درخت پیر، وجود داریم.
با دلی آکنده از بدی و نفرت، چاقویی از جیبم برداشتم و بر روی تنه خشکیده اش کلمه "عشق" را حک کردم، چون فهمیده بودم تمام نفرت و انزجار درونی ام،از هنگامی که عاشق شده بودم شروع شده است.
چاقو را آرام جمع کرئم و در جیبم گذاشتم.
وقتی چند قدم از درخت دور شدم، درخت در کمال ناباوری من افتاد...!
آری؛ درخت افتاده بود.
درختی که تا همین چند لحظه پیش، میزبان
دلتنگی های من بود؛
استوار و قوی.
به هر حال برایم اهمیت نداشت.
وقتی با بی تفاوتی از کنار قامت بلندش که حالا روی زمین بود گذشتم،
به چیز عجیبی برخوردم.
کنار کلمه "عشق" که من حک کرده بودم، یک برگ سبز روییده بود...
عشق با او چه کرده بود و با من چه کرده بود.
آری او افتاده بود، اما سبز،
اما با عشق.
عشقی که من از دل پر کینه ام به دل سبزش هدیه داده بودم.
"برگرفته از مجله موفقیت،نیمه دوم خرداد 90، صفحه 51.![]()
" />
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت...
(حمید مصدق)
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر
باغچه خانه ما سيب نداشت
![]()
و به هر کس که دوستتر میداری بچشان که :![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

