|
سی و یک شب
|
||
|
مناجات های نه چندان عارفانه. یادداشت های نه چندان عالمانه و حرف های نه چندان نگفته... |
کیهان بخشی از آخرین روزهای آوینی را از قول یکی از همکارانش قلمی کرده ولی از صیاد چیزی پیدا نکردم.به نظرم این جمله ی آوینی بهترین توصیف امثال او باشد.
.jpg)
آن دو هم که حسابی مات شده بودند با من و من جواب دادند که نه و اگر اجازه می دهید می خواهیم سر کلاس شما بیاییم و استفاده کنیم .استاد عاشق مچ گیری ما هم آنها را به آموزش کل رجوع داد و ما همه دانستیم که عمرا آن دو را دوباره سر کلاس ببینیم.
وقتی دیشب رییس بنیاد نخبگان از تسهیلات جدید برای نخبگان خبر داد و اضافه کرد که با تصویب قانونی می توانند از برخی کتابخانه ها و آزمایشگاه ها و...استفاده کنند یاد همان استاد مچ گیرمان افتادم.
مثل این است که دولتی تصویب کند از امروز مردم کشورش می توانند نفس بکشند.البته این را که من به عنوان حق طبیعی هر دانشجو و طالب علمی دانستم بیشتر در کشورهای پیشرفته جاری است و الا در کشور ما و با دید حراستی- امنیتی اکثر مدیرانمان دانشجوی دیروز فارغ التحصیل شده حتی اجازه ورود به دانشگاه دیروزش را هم ندارد و استفاده از کتابخانه و گلاب به روتون دستشویی دانشگاه در حکم گناه کبیره خواهد بود و مستوجب بسی الفاظ ناشایست.
بعد از نوشت:
می گویند در بعضی کشورها مناطقی که دانشگاه ها در آنجا قرار دارند از سرانه ی بالاتری برخوردارندو گویا امکانات آن دانشگاه جزو امکانات آن محله به حساب می آید.
سر آخر هم در بدبینانه ترین حالت هشتاد درصد برنامه ات را قابل اجرا می دانی.اما در نهایت و با دید خیلی خوشبینانه بیست درصدش محقق می شود.
از این روزها خیلی برای من پیش آمده و امروز هم آخرینشان بود.واقعا نمی دانم چه اسمی رویشان بگذارم؟
بگم بدشانسی
طلسم شدن
سر به سنگ خوردن
تبعات خطاهای گذشته
یک جور تنوع معکوس
پوست موز انداختن خدا
و یا هرچیزی که به ذهن شما می رسد.
فقط همینقدر دارم اطمینان پیدا می کنم که گویی مثل فیلم نمایش ترومن یکی دارد کارگردانی ام می کند.کی و چی اش را نمی دانم .
حتما هم باید مثل قیصر بگویم:
هر چه هستی باش
اما باش!
اول از همه ازت متشکرم
نپرس برای چی که سرافکنده می شوم.مگر تشکر کردن از شما هم دلیل می خواهد.
همین که تا امروز فیلترم نکردی و می تونم با یک توبه و اراده ای که بهم دادی اغلب گندهایی که تا به حال زدم را جبران کنم به اندازه ی اون عدد بزرگ بزرگه که اندازه اش را جز خودت کسی نمی دونه ممنونتم.
هیچ کس اندازه شما بلد نیست کار فرهنگی بکنه.
بیا و این تن بمیره بازم به ما مهلت بده.می دونم که ظرف مرام و معرفت چون شمایی خیلی جا داره.بیا و این خطاهای اخیری که امسال کردم را ببخش و تبعاتشو از من دور کن.یعنی بازم ندیده بگیر.به جون عزیزم جای دوری نمیره.
راستی یک عرض دیگر هم داشتم.
یک سری از این بنده های کم ظرفیتت اینجا رو فیلترکردن.امیدوارم اشتباه شده باشه.
بیا و بهشون بگو که اشتباه کردن.من که نمی تونم برم و بگم.
مخلص کلام این که خیلی مخلصیم
دربست دربست دربست
یکی از بچه ها پشت خط است.صدایش می لرزد؛ شاید هم کمی اغراق کنم، ولی می دانم که می خواهد مطمئن شود از اینکه به احمدی نژاد رای می دهم. بچه صادق و ساده ای است.میان حرف هایش آنچه را که این روزها زیاد می شنوم را با نگرانی تکرار می کند:«می خواهند احمدی نژاد را ترور کنند!»
توی کل دنیا فقط یک گروه و یا بهتر است بگویم کشور خودساخته است که از قبل اعلام می کند که می خواهد کسی را ترور کند، آن هم رژیم صهیونیستی است.حالا کی این را گفته و توی دهانها انداخته، خدا می داند. ولی خوب نزدیک دور دوم انتخابات است و چه چیزی بهتر از مظلوم نمایی!
حالا هم اگر به سایت اصلاح طلبان سری بزنید همین شیوه تقریبا جاری است.
«برخورد حراست دانشگاه شریف با خبرنگار ائتلاف اصلاح طلبان»
کافی لست یک بار خواسته باشید داخل دانشگاه شریف بروید تا بفهمید که این برخورد مزخرف حراستی در آنجا کاملا پذیرفته شده است.زمان دولت خاتمی هم بود و الان هم ادامه دارد.
و یا مثلا «قطع ارتباط مخابراتی ستاد اصلاح طلبان»
الان نزدیک عیده ،اینترنت ها که خرابه ، خط رو خط و مکالمات به هم ریخته و ... ، یکی از دفاتر مخابراتی هم که یک ماه قبل آتش گرفته و بار منطقه اش افتاده روی مناطق دیگر.
اشتباه نکنید.نمی خواهم بگویم که هیچ نقشه ای پشت این تخریب ها نیست و نبوده ، شاید باشد.ولی مظلوم نمایی و شایعه سازی و آبغوره گیری و ... باید از فرهنگ انتخاباتی مان حذف شود.
این باید اخلاقی است نه قانونی و امری و....
تا وقتی بخواهیم اینگونه رای بگیریم و نوبت به خودمان که رسید عامه گراترین و پوپولیست ترین ها شویم ،باید شکست های متناوب را تجربه کنیم .
بالاخره یک روز این حنای «نمی گذارند» ، «نمی خواهند»، «دستهایی در کار است» ، و ... رنگ می بازد و اگر به ارتقا شعور عمومی اقدام نکرده باشیم، آن روز ،روز خوبی برای هیچ کدام از جناح های سیاسی نخواهد بود.
او هم می گوید :نظرتان قبول!
و دوباره می خوابد که هنوز دقایقی نگذشته بوده که زنگ در به صدا در می آید.
همان آقای قبلی دم در بوده .«آقا ! خیلی ممنون .به ما نذری دادید.»
- نه .ما اشتباهی به شما شله زرد دادیم.اگر ممکن است نذر ما را پس بدهید.
-حتما!
خوش به حال کسی که بتونه امشب از امام حسن(ع) قول بگیره.
سپاسگذارم از خدا که مرا به خودش واگذار کرد و به من بخشید.و اگر مرا به مردم می سپرد خوار و ذلیلم می کردند.
(فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی)
این یکی را برای دل خودم می نویسم. دلی که چند وقتی است از خیال و تصور خالی شده و افتاده توی جاده ی بی خیالی. برایش فرقی نمی کند که کجا نشسته باشد؛ کنار قبر نخودکی که تفاوتی بین قوسی آب طلا شده ی اسمال طلا و گنبد طلایی حس نمی شود. یا چند مترآن طرف تر که می شود دور کمر قشنگ گنبد را دید. و یا برود جلوتر و پشت پنجره فولاد بایستد؛ جایی که همیشه ناامیدتر از قبل برگردد و هیچ چیزی نخواهد. وقتی می بینی یکی نمی تواند راه برود و یا ،یکی دیگر چند روز بیشتر زنده نمی ماند، برای آنها دعا می کنی و خواسته هایت را قورت می دهی.حتی صد و هشتاد درجه نمی چرخد و کنار ورودی صحن گوهرشاد؛ همان جایی که بیش تر از یک چهارم گنبد و البته پرچم رویش پیدا نیست، نمی نشیند.
همیشه زیارت از دور را بیشتراز نزدیک دوست داشتم ولی چه کنم که از این فاصله هیچ حسی به من دست نمی دهد. حالا که دلم هوس شال و کلاه کردن و دویدن به سمت مشرق را پیدا کرده، باز هم می دانم که ممکن است جلوی جمعیت اطراف ضریح حواسم برود به مردی که بقیه را هل می دهد تا شاید بتواند بیشتر انگشتانش را در پنجره های ضریح گره بزند.
حالا می دانم که می شود همه ی آنچه را که داشت به حساب معجزه گذاشت.
تا به حال به خوابم آمده ای؟ نه ،
کاری کردی که شبیه معجزه باشد؟، نه.
یادم می آید اهل دلی می گفت که همه می گویند فلانی باب الحوائج است، ما که چیزی ندیدیدم.
راستی ما چطور ندیده افتادیم دنبال تو.وقتی به سیم آخر زدیم ، وقتی از همه جا و همه کس بریدیم و به هر در و دیواری که زدیم بسته بود و بسته تر شد، رفتیم ترمینال جنوب و فیلم هندی دیدیم و کنار ضریحت سبز شدیم.
شاید به خاطر یک فکر و پندار و وهم و خیال. شاید هم یک نقطه ی کور امید. وقتی از دست هیچ کس کاری بر نمی آید خیلی راحت می شود به شاید و اگر و اما ، به دیده شده و شنیده شده و ندیده شده و حس شده و نقل شده اعتماد کرد.
یعنی چاره ای جز اعتماد کردن ندارم. نه حس و حال پاسپورت و ساک بستن و التماس دعا شنیدن و نه روی این همه رفتن و از بای بسم الله شروع کردن همه ی آنچه تو می دانی.
از اولش ؛ چه خیال باشد و چه واقعیت، تو بودی و هستی.
پس حالا که دل ما زده توی خط بی خیالی و پایین پا و بالا سر و فلان و بهمان صحن و رواق و کفشداری توفیری به حالش نمی کند ،شما هم بیا و کمی بی خیال شو.از زیر گنبد طلا و پشت پنجره بیرون بیا و تا همین باور نصف و نیمه به معجزه را از دست ندادیم، معجزه ای کن و یک شب در دل ما غروب بفرما.
|
|